X
تبلیغات
دل نوشته های ساچلی - دوستت دارمهایت برای محبت بی انتهایت کافی نیست.....

دل نوشته های ساچلی

من و دو عشق زندگیم

دیشب غفور و برادرشوهر کوچیکه و برادرم رفتن تهران.الان هم بیمارستانن...ت دلم آشوبه ولی به خودم می گم ساچلی کمی آروم باش توکل کردی به خدا ..یادته اولین چیزی که برا خونتون گرفتی قرآن بود و رو صفحه اولش نوشتی زندگیم رو می سپارم به خدا و به این قرآن پس آروم باش خدا با شماست و هیچوقت تنهاتون نمی زاره..

جمعه ۴ خانواده شدیم و رفتیم برا ناهار حیران...تا کمی غفور سرحالتر بیاد..بچه ها زدن و رقصیدن مخصوصا پویا پسرخاله ام که سنگ تموم گذاشتن.برادرشوهرم از شهرستان زنگ زده بود که دارن میان برا دیدن غفور ما هم گفتیم بیان حیران روبروی تله کابین بساط پهن کردیم..اونا هم به جمعمون اضافه شدن و شادیمون چند برابر شد...هلگا هم با دخترعموش کلی بازی کرد و رقصید..

بساطمون رو جمع کردیم البته جمع کردن چون من با جاری جان مشغول صحبت بودیم..به طرف اردبیل حرکت کردیم.برادرشوهرم اینا خداحافظی کردن تا برگردن شهرستان هرچقدر من مامان غفور اصرار کردیم که بمونن فردا برن قبول نکردن و گفتن همین چند ساعت بودن با شما و دیدن غفور برامون دنیا بود..اونا رو راهی کردیم و خودمون اومدیم خونه شام هم مهمون زندایی غفور بودیم آماده شدیم و رفتیم اونجا ....مثل همیشه هلن و هلگا با هم بازی می کردن و کلی هم نسبت به گذشته آرومتر بودن و خیلی خوب بودن با هم...

زندایی مثل همیشه برا غفور سنگ تمام گذاشته بود..موقع اومدن هم زندایی به غفور و هلگا عیدی داد..(عزیزم سیده)...کادوها رو که  دیدم کلییییییییی شرمنده شدم ..آخه زندایی گلم کسی از تو انتظار کادو نداره اونم کادوهای به این بزرگی و گرونی...

 

پ ن)غفورررررررررررررررررم خوبه خوب می شه ...خدا  شفای غفورم رو میده...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 10:37  توسط ساچلی 1  |