X
تبلیغات
دل نوشته های ساچلی

دل نوشته های ساچلی

من و دو عشق زندگیم

سلام..

اینروزها جوونهای فامیل تو خط زن گرفتن و شوهر کردنن و عجیب سرم شلوغه....اومدم یه کوچولو خبری از خودم بدم...دوستتون دارم ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 7:23  توسط ساچلی 1  | 

سلام....

با تاخیر فراوان عیدتون مبارک....

تو طول عید خیلی خواستم بیام و یه پست هرچند کوتاه بنویسم ولی نشد...چند بار هم تو ماشین نوشتم اومدم ارسال کنم زد اینترنت قطع شد ..سفر  به شمال (چالوس و کلاردشت و بابلسر) با بهترین همسفر دنیا برام کلی خاطرات خوش داشت...همسفر کوچولوی من کنارم بود و اون دست نازنینش همیشه تو دستم....بهترین اتفاق سفرم دیدن دوست وبلاگی ام تو بابلسر بود..حمیده عزیزم با همسر و دو پسر گلش اومدن و هر چند،کوتاه بود ولی برا من یک دنیا بود..

شمال بودیم که خاله و بچه هاش کلی زنگ زدن که چند روزی هم بیایید کرج..ما هم یه آن تصمیم گرفتیم و از بابلسر رفتیم کرج...بماند که از چالوس ساعت 3 بعد خوردن ناهار راه افتادیم و ساعت 2 شب رسیدیم کرج یعنی جنازه مون رسید خونه خاله.....هلگا همش می گفت مامان چرا تموم نمی شه...و بنده ترافیک رو براشون توضیح می دادم...هر واژه ای که می گفتم دوباره سوال یعنی نصف اون ساعات رو من در حال سخنرانی بودم و بابا دیگه با آف ..اوفش محترمانه می گفت جووون عمه نداشته ات بسه دیگه...ترافیک یه طرف این توضیحات تو یه طرف :-D 


چند روز کرج هم که اوج خوشی مسافرتمون بود  ..دیدن خاله و بچه ها و نوه هاش کلی شارژمون کرد..بعد دو روز از اونجا رفتیم بانه

 بانه که اینبار. تو پاساژ گردی بانه هلگا اصلاااا اذیت نکرد..بالاخره دوازدهم فروردین برگشتیم اردبیل ...


پ ن)ببخشید اگه دیر پست گذاشتم و کامنتها رو جواب ندادم.......






+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 10:39  توسط ساچلی 1  | 

سال 92 هم داره نفسهای اخر رو می کشه...امسال سال خوبی بود...درسته هر لحظه وجودش رو طلب کردم...ولی اوج دلتنگیهامو تو سال 91 جا گذاشتم با خودم عهد کردم  کمتر بغض کنم...کمتر غصه بخورم...و کمتر طلبش کنم...تا غفور هم کمتر نگرانمون باشه...

دخترم یکسال بزرگتر شد..خانمتر شد...و همراه دلم...همدمم ..هر لحظه خدا رو شکر کردم و می کنم...و با هر شکرم هلگا می پرسه مامان چرا می گی خدایا شکرت ..میگم شکر می کنم چون خدا دختر خوبی متل تو بهم داده.می گه منم خدا رو شکر می کنم چون دختر خوبی هستم...:D

شور و حال مردم رو تو این روزها دوست دارم...و عاشق اینم تو این روزها بشینم تو ماشین و یه دل سیر رفت و آمدها رو ببینم...شادی مردم...بچه ها...حالم رو خوب می کنه.عاشق اون تنگهای ماهی چیده شده کنار خیابونهام.....امسال مثل سال پیش مامان سبزه نذاشت چون معتقده سبزه گذاشتن به ما نمیاد..مامان آدم خرافاتی نبود ولی اتفاقات اخیرر باعث شده اینطور فکر و عمل کنه.

چند روزه دنبال شال می گشتم رنگ خاصی  مد نظرم  نیست..ولی یه رنگ شاد می خواستم...یه سر رفتم تی تی و برخلاف اون چیزی که می خواستم دیدم و خریدم..زمینه مشکی ...حالا سه شنبه قراره  جنسش بیاد .حالا منتظر سه شنبه می مونم.. اردبیلی های عزیز  شال خوشگل کجا می تونم پیدا کنم به جز تی تی ؟


مسافرت هم جنوب و شیراز و اصفهان کنسل شد...و قراره بریم نمک آبرود و کلاردشت و همون حوالی...دختر خاله عزیز هم گفتن بعد گشت و گزار بیایید کرج..فعلا  باز کرج رفتنمون مشخص نیست.


پ ن )چند روز هوا خوب بود و بهاری، ذوق می کردم...الان برف رو زمینه و هوا سرد..البته برفها تقریبا اب شده ولی امان از این سرما...خدایا لطفا لطفا توواین سیزده روز فروردین دور هر چی بارون و باد و سرما رو خط بکش...یه هوای بهاری و عالی و گرم رو تو سرتاسر ایران  حاکم کن...پیشاپیش سپاسگزارم.♥


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 14:46  توسط ساچلی 1  | 

کودکی داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه..ابوالفضل 15 ماهه..هر روز ..هر ساعت مادرش داره می میره و زنده می شه...شرایط سختیه دکترها گفتن وقت کمه..
دم عیده مطمینا هر 
کدوم از ما خریدهایی رو کردیم و یا می خواهیم بکنیم بیایید یکی از گزینه های خرید رو حذف کنیم و مبلغ رو به حساب مادری واریز کنیم که اگه زودتر بچه اش پیوند نشه تلف می شه..بزرگهای خانواده منتظر تحویل سال نو هستند تا اسکناسها رو از توی قرآن بیرون بیارن و به عنوان عیدی به عزیزانشون بدن می تونیم به اونها هم بگیم امسال همه عیدیها رو جمع کنن و واریز کنن به حساب این مادر.....
مبلغ پیوند زیاده.حدود 50 میلیون...جدا از هزینه رفت و آمد و خیلی خرجهای دیگه..این خانواده ساکن بوشهر هستند و برا پیوند باید پسر 15 ماهه شون رو منتقل کنن تهران..بیمارستان شریعتی.
هر کدوم از ما حتی اگه ده هزار تومان کمک کنیم این ده هزار تومانها جمع بشه می شه کلی کمک برای این خانواده.

اینم لینک
http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=744647 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 11:16  توسط ساچلی 1  | 

از وقتی خونه رو دادم اجاره و اومدم خونه مامان اینا اکثر لباسهام تو یه کیف مسافرتی بزرگ داخل کمد بود هر لباسی هم می خریدم می چپوندم اون تو ..مامان پیشنهاد داد که کمد اون اتاق آخری رو کلا برا تو و هلگا اختصاص بدیم ( این بیچاره هم از دست من خسته شده  :D )همه وسایل و لباسها رو  ریختم تو اتاق و لباسهای برادرها رو منتقل کردم تو کمد اتاق اولی...یعنی اندازه یه خونه تکنی اینکار منو خسته کرد...حالا مامان هم کمک می کرد ولی باز گیج می زدم.اتاق شده بود بازار شام..و مطمینا دو تا شتر چاق و چله هم تو اتاق گم می شد .تا ساعت 8 کار کمد تموم شد  و خیلی هم عالی شد.دست مامان درد نکنه با این پیشنهاد به موقعش..

 داره بوی بهار میاد و امسال بی صبرانه منتظر اومدن  بهارم...عید امسال برخلاف سالهای گذشته که زیاد اشتیاقی برا مسافرت نداشتم یا رفتن و نرفتن برا من فرقی نمی کرد .ولی امسال  دلم یه سفرخوب می خواد ...شمال ..اصفهان....شیراز....یزد...جنوب ..


پ ن) جمعه عروسی خواهر دوستم دعوت بودیم من و مامان و هلگا...دو تا از دوستای صمیمیم هم بودن.از بس  حرف زدیم و بی توجه به عروسی بودیم شاید بگم باورتون نشه نه رقص عروس و داماد  رو دیدیم...نه از دور و برمون خبر داشتیم...اینم از بدی دیر به دیر دیدن دوستامه که تو اون دو ساعت نهایت استفاده رو می کنیم برا فک زدن...:D حالا فرقی نمی کنه عروسی..مهمونی ...فروشگاه...فک زدن ما به حول و قوه الهی هست و خواهد بود....


پ ن )آخر شب پام گیر کرده وسط اتاق ولو شدم...یعنی  به معنای واقعی کلمه کله پا شدم...حالا این وسط من دست و پام درد کرده  و  اونور بساط خنده هلگا خانوم فراهم شده و غش کردن از خنده.و به هر کی هم می رسه دقیقا همین جمله رو به کار می بره ( مامان کله پا شد  و خنده پشت خنده )

تازگی ها هم خانوم خانوم عاشق نیکی کریمی شدن و هی لطف می کنن می گن مامان کاش تو شبیه این خانومه بودی..دیگه به نیکی کریمی حساسیت پیدا کردم..:Dدختر مگه من چمه...آیکون افسردگی گرفتم نداریم انگار ...:(


پ ن )دوست خوب نعمته و من چقدر نعمت دور و برم دارم بزنم به تخته یکی از یکی ماهتر و گلتر...یکی از همین دوستان مجازی باعث شده یادگیری زبان رو جدی بگیرم..مشوق خوبی هم برام هست...منم تو خونه می بینی یه ساعته سرم تو لغات انگلیسیه...و می خوام دایره کوچیک و خیلی کوچیک کلمات انگلیسی رو تو ذهنم وسیع ترش کنم...مرسی  دوست خوبم رامش عزیزم....



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 3:15  توسط ساچلی 1  | 

خیلی وقته وبلاگ می نویسم...همیشه تعداد کامنتها  پایین تر از 15 بود و حس می کردم نوشته هام  زیاد خواننده ای نداره..کم کم تعداد کامنت گزارها زیاد شد..خواننده های  خاموشم روشن شدند..و من چقدر خوشحال بودم از حضورتون...

بعد مشخص شدن بیماری غفور و تا فوتش تعداد دوستام زیاد و زیادتر شد..کامنتهاتون  تو وبلاگ و فیس زیاد و زیادتر شد و لطفتون شامل حال من بود......به عینه دیدم خیلی ها همراهم بودند ولی خاموش...روشن شدنشون برا من دلگرمی بود و هست..

هلگا نسبت به چند وقت پیش پر جنب و جوش شده و کمی هم حرف نشنو و تکرارهای من برای نکن ..دست نزن زیاد و زیادتر شده...خوب می دونم همین کلمه سه حرفی نکن  کودک روجری تر می کنه و به نظر من اعتماد به نفس رو از کودک می گیره...البته  موقع عصبانیت از یه کار هلگا عکس العملم گرفتن مچ دستشه و با کمی فشار می کشمش تو اتاق و اونم با این حرکت می دونه مامان الان عصبانیه ...کلا  با تنبیه بدنی کودک مخالفم مخصوصا تو جمع .ولی اعتراف می کنم دیشب تو یه مهمونی یه کوچولو به باسن دخترکم زدم و الان از عذاب وجدان دارم  دق می کنم...تنبیه بدنی هیچ موقع جواب نداده و نمی ده...اینو خیلی خوب می دونم...ولی دیشب کنترل از دستم خارج شد .و تبدیل شدم به یه مادر برافروخته و  یه کم عصبانی و کلی هم  حرف زدم با هلگا...تو این شرایط هم تو خونه همه قد علم می کنن در برابر من که حق فلان رفتار رو نداری با هلگا :D یعنی برادر و پدرم آتیش می گیرن...حالا بعد خوابیدن عصبانیت من...اونا شروع می کنن به تهدید من و بعد پند و اندرز...البته تو خونه می گن فقط باید بچه رو با حرف زدن قانع کرد نه با خشونت...بزار هلگا  تو رو دوست خودش  بدونه..و اینکه بعضی رفتار هلگا عادیه..این منم که خودم رو باهاش هماهنگ نمی کنم. هر سنی رفتار خاص خودش رو داره...و اینا تکه ای از حرفهای اهالی محترم منزل بود خطاب به من...

حالا باید دایره مطالعاتم رو درباره چگونگی رفتار با هلگا رو وسیع تر کنم...البته منم کمی این روزها اعصابم به هم ریخته...رفتن به خونه شیوا اینا و دیدن رنگ سیاه عزا و محیط خفقان خونشون کمی ضعیفم کرده..ولی  با این اوصاف حق خیلی چیزها رو ندارم....حرف زدن بهترین جواب رو می ده اینو می دونم..من به عنوان  یه مادر که بهشت خدا هم زیر پای من قراره داره انشالله ( به این می گن خوشبینی )باید اول تو رفتار خودم تجدید نظر کنم  بعدیه روش تربیتی معقول رو در نظر بگیرم..

پ ن )هلگای عزیزم دختر خوبم...دختر نازنینم...مامان رو ببخش تو عزیزترینی برام..عاشقانه دوستت دارم عشق بزررررررگ مامان....



+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 2:39  توسط ساچلی 1  | 

کنارم خوابیدی...نفسهات...هر دم و بازدمت برام نویده زندگیه...پرم از احساسهای خوبی که یه مادر می تونه داشته باشه..حسی که با هیچ چیز عوض نمی کنم حتی با کل دنیا..

دوباره یه سفر یه روزه به تبریز داشتیم.و خیلی خوب بود...و هوا هم نسبت به سری قبلی که رفته بودیم بهتر بود....موقع برگشت  گفتم تا من الان باقلوا نخورم از جام تکون نمی خورم...بچه ها از طبقه پایین لاله پارک باقلوا گرفتن ولی اصلا خوشمزه نبود فقط و فقط شیره بود..با این حال برا اینکه این نفسم بمیره که نمرد سه دونه خوردم و یه 700 گرمی با اون سه دونه اومد رو وزنم ..:-(   منم که تلاش می کنم برا باربی شدن و تا الان هم خیلی خوب پیش رفتم اون 700 گرم یعنی زهر مار شدن باقلوا :-D. فقط،دو کیلو مونده تا اون عدد دوست داشتنی رو رو ترازو ببینم دو کیلو مونده تا بشم 69 و فاصله اش تا 65 چیزی نیست که اگه بتونم تا عید برسم اقلا 67 عالی می شه...باشگاه هم ادامه داره...فقط یه روز تونستم صبح برم که اونطوری راحتم چون تا وقتی هلگا بیدار می شه برمی گردم....بعد از ظهر ولی هلگا هم میاد پا به پام ورزش می کنه و می دوه و همین دویدنش منو نگران می کنه چون اونجا پره دستگاهه خدای نکرده پاش بپیچه بیافته و سرش بخوره به میله ها بیچاره می شم...البته امروز دفتر نقاشی برده بود و مشغول نقاشی کشیدن بود...و کاملا بی توجه به ورزش...اگه صبح نتونم بعد از ظهر می تونم برنامه دویدن رو کلا از برنامه ام فاکتور بگیرم تا وروجک وسوسه نشه بدوه..

 

پ ن)دارم کم کم یاد می گیرم که از حد نگذرم مخصوصا تو محبت... هر کسی حدی داره بیشتر از اون محبت کردن ظلمه به خودت و من چقدر به خودم ظلم کردم ....


پ ن)نزدیک عید کودکان بی بضاعت رو فراموش نکنیم با یه چیز کوچیک می تونیم دلشون رو شاد کنیم...




باشگاه باعث شده کمی سر شوق بیا و خیلی زیاد تو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشته. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 3:3  توسط ساچلی 1  | 

مطالب قدیمی‌تر